سلام دوستان مهربان و خوبم
از وقتی دنیای تلگرام و واتس آپ و فیسبوک .... جای دنیای ساده ی وبلاگ نویسی رو گرفته کمتر فرصت میکنم که به اینجا سر بزنم ، هر چند معتقد هستم اصالت وبلاگ نویسی و خواننده ی وبلاگی قابل مقایسه با باقی شبکه های ارتباطی نیست و همچنین برای من به شخصه جایی برای نوشتن دوست داشتنی تر از همین صفحه ی وبلاگم وجود نداره و تا جایی که بتونم اینجا رو سر پا نگه خواهم داشت این رو گفتم که بگم همچنان قدردان محبت ها و نظرات شما هستم ، شمایی که حال من و شعر رو میفهمید و تمام این سالها در کنارم بودید و اما شعر :
لبخند مرا بس بود *
چشمک که زدی مردم
چشمان خودم را من
با دست خود آزردم
تقصیر خود من بود
دیدار نگاه تو
از چاله که بیرون شد
افتاد به چاه تو
چشمان غریب من
معصوم تر از آب اند
کابوس که نه رویا
بیدارن و در خواب اند
عمری نگران بودند
دلواپس و جا مانده
با دیدن روی تو
شد فاتحه ام خوانده
آه ای شکر نایاب
زیبایی افسون گر
کی میکنی از دردم
از داغ دلم کمتر ؟
یک ترس غم انگیزی
از آب شدن دارم
شمعم که میلی به
بی تاب شدن دارم
والله که بعد از تو
سوء تفاهم شد
در دایره ی قسمت
سهم دل من گم شد
لبخند زدی اما
حالم نم باران داشت
چشمک که زدی جانم
سودای بیابان داشت
بیمارم و بی تابم
محتاج نگاه تو
هرجای جهان هستی
الله پناه تو
#سجاد_صادقی
* علی رضا آذر

برچسب: سوءتفاهم,
نویسنده: حسین میرزایی