خواب دیدم که در حرم هستم
کنج خلوت نشسته تنهایی
یک نفر به من تعارف زد
میل داری یک استکان چایی ؟
استکان را به دست من داد و
رفت و دیگر ندیدمش جایی
چه قَدَر آشنا به چشم آمد
چه جوانی چه قد و بالایی
پی او گشتم و نفهمیدم
که چرا صحن شد تماشایی
ناگهان بغض آسمان ترکید
و زمین شد دوباره دریایی
ای رئوف ای ضمانت دنیا
در جهان جز تو نیست ماوایی
دل من کبوتری که نبود
که دهد بر غمت تسلایی
تو خودت اهل جود و احسانی
تو خودت جواد را بابایی
مگذار این دل پریشانم
برسد به ناشکیبایی
#سجاد_صادقی
برچسب:
نویسنده: حسین میرزایی