خرید بک لینک

باران چرا دیگر نمی شویی غمم را ؟
از دست دادم در عطش ها آدمم را
هر سو که پلکم می پرد انبوه درد است
باران بیاور سمت چشمم مرهمم را
تو آگهی از درد و رنج بی حسابم
تو میشناسی خوبتر پیچ و خمم را
دریاچه ی چشمان من خشکید وقتی
دیگر کسی جدی نمیگیرد نمم را
کم کم ببار و مرده دل را زنده تر کن
روحی بده این سرنوشت مبهمم را
چیزی بگو حرفی بزن جانی طلب کن
در دست میگیرم خودم ارگ بمم را
ای توی روحت ابر بی باران ِ خالی
باران بیاور تا بشوراند غمم را ...

#سجاد_صادقی


پ ن : به این روزهای بی باران شهرم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۶ساعت 8:57 توسط سجاد صادقي |

برچسب: نویسنده: حسین میرزایی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 14:23

صفحه بندی