
من عشق را در سینه پنهان کرده بودمیعنی هوای بند و زندان کرده بودمدر عصر ماشینی و آدم های کوکیبا تو هوای شهر کاشان کرده بودممی آمدم از روستا سمت جهانتکل مسیرم را گلستان کرده بودمچون ابرهای بی قرار فصل نوروزقصد نوازش های باران کرده بودمروز و شبم را وقف دیدار جمالتاردیبهشتم را که آبان کرده بودمهی فال قهوه می گرفتم تا بیاییوقتی که پشتم را به قرآن کرده بودماستغفرالله حکم خالق بودی و منخود را شبیه بت پرستان کرده بودمای کاش جای این تلاش بی سرانجامیک شب تو را در خانه مهمان کرده بودمبر سفره ی افطار با تو ...
ادامه مطلب