
من قلعه ی آبادی در کنج زمان بودمبی زلزله و جنگی ، آوارترش کردندیک پنجره از من که ، سودای رسیدن داشتکندند از اینجا و ، دیوارترش کردندهر رهگذری از من ، کج کرد مسیرش راهرکس متمایل شد ، بیمارترش کردند !!دل کعبه ی کوچک بود ، در ظلمت این پستواز عشق مردد نه ، بیزارترش کردندبا شوق فراوانی ، زخمم نمکی میشدگفتم که بس است اما ، تکرارترش کردنداز روی لجاجت با ، این سازه ی تاریخیهرکس که مرا کوبید ، سردارترش کردندگفتند که خوابیده است ، این غائله و آشوباما چه بسا دیدند ، بیدارترش کردندمخروبه ترین قلعه ، در گوشه...
ادامه مطلب